تبلیغات
بچه های گل ما - مطالب اسفند 1389
بچه های گل ما

تو همه بود و نبودم تو همه شعر و سرودم بی تو بودن حتی یه لحظه نمیشه رویای خوبم...حال كه آمده ای، چترت را ببند

www.sohagroup.com 
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 19 و 26 دقیقه و 17 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

چقدر سخته اولین روز و روزهایی که آدم میخواد عزتش را نادیده بگیرد

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

این مرد رو که دیدیم انگار کسی قلبم رو تو دستش گرفت و با تمام قدرت فشار داد. هرکسی اگر این مرد رو می‌دید از دست‌ها و لباس‌های تمیز و لوازم واکس اندک و تازه‌ش متوجه می‌شد که این مرد واکسی نیست و شاید روز اولیه که این کار رو داره تجربه می‌کنه. مردم که رد می‌شدن خیلی آروم می‌گفت «واکسیه». از اون حرفهایی که آدم وقتی می‌گه نمی‌خواد کسی بشنوه… / روزگار غریبیست

 


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 19 و 23 دقیقه و 33 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

پارس توریسم نوشت

 


مریم امیرجلالی بازیگر سریال‌های طنز تلویزیونی چندی پیش در گفت‌وگویی با ماهنامه «پردیس» صحبت‌های جالبی درمورد طنزهای تلویزیونی کرده است.

 


او در بخشی از مصاحبه گفته است: «متاسفانه الان همه به این موضوع تن می‌دهند که بازیگر مقابل دوربین ادا دربیاورد و چشم‌هایش را چپ کند و زبانش را بیرون بیاورد و مردم را به زور بخنداند! من فکر می‌کنم الان زمان این نیست که بخواهیم مردم را با این کارها بخندانیم.»
امیرجلالی در ادامه گفت: «من مقصر را در این وضعیت تهیه‌کننده می‌دانم. تهیه‌کننده‌هایی که پول‌های کلانی می‌گیرند و تله‌فیلم می‌سازند و متاسفانه بسیار آسان به فرهنگ مردم توهین می‌کنند. یک عده به خصوصی که تعداد انگشت‌شماری هم هستند به این اراجیف علاقه دارند و آن را تماشا می‌کنند. من همین امروز پمپ بنزین بودم و کارگر پمپ بنزین به من گفت خانم امیرجلالی تو را به خدا این چه طنزهایی است که به خورد مردم می‌دهید؟ شمادر تلویزیون هستید به آنها بگویید. گفتم من نباید بگویم چون فکر می‌کنند من در این ماجرا ذی‌نفع هستم و از روی حب و بغض این مسائل را می‌گویم.»

 


این بازیگر افزود: «سریال «چاردیواری» که در آن بازی داشتم طنز موقعیتی بود که توهینی نمی‌شد و ادا و اصولی درنمی‌آمد و دیالوگ‌های بیهوده‌ای نمی‌گفتند، اما با طنز موقعیتی که داشت مردم از آن لذت می‌بردند به همین دلیل کار بسیار آبرومند شد و وخود من هم از آن لذت بردم. دراین کارهای سوپرمارکتی، یک تهیه‌کننده لمپنی که از چشم چپ کردن فلان بازیگر خوشش می‌آید پولی را وسط می‌گذارد و همین آدم‌ها را دور هم جمع کرده و کار را شروع می‌کند.»
بازیگر «چاردیواری» ادامه داد: «چرا باید دستمزد خانم مسنی که از خیابان آوردند و وسط کار دیالوگ‌های زشت و زننده می‌گوید باید روزی یک میلیون تومان باشد؟ (خال قزی رو میگه) من به آقای پورمخبر توهین نمی‌کنم به هر حال پیرمرد هنرمندی هستند که سنی از او گذشته و باید به ایشان احترام گذاشت. اما می‌خواهم بدانم چرا دستمزد من که شاید 20 نفر بیشتر در کار فرهنگی قبولم دارند از آقای پورمخبر کمتر است این را چه کسی باید رسیدگی کند؟»

 


این بازیگر در خاتمه گفت: «یک آقایی با فرهنگ بالا و برخورد محترمانه در پارک جلوی من را می‌گیرد و به من می‌گوید خانم امیرجلالی ما از شما توقع بیشتری داشتیم چرادر فیلم «از ما بهترون» بازی کردید؟ فیلم «آقای هفت رنگ» هم یکی دیگر از کارهایی بود که خودم انتقاد شدیدی به آن کردم، اما متاسفانه پذیرش همین دوسکانس‌ها در فیلم‌های مختلف به دلیل احترام و رودربایستی با کارگردان، من را زیر سئوال برد و دیگر به هیچ وجه این کار را نمی‌کنم. درباره دستمزدم باید بگویم چند وقت پیش تله‌فیلمی از من پخش شد که درباره حج و زیارت بود. می‌توانید بپرسید دستمزد من چه قدر بوده؟ می‌گویم یک سوم دستمزد آقای پور‌مخبر!»

 


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 19 و 21 دقیقه و 36 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

فقط اینقدر تا عید مونده

  .

 

.

 

.

.

.

.

.

.

www.FunAndFunOnly.org

عیدتون مبارك

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 19 و 14 دقیقه و 31 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |


 کیف معلم نگون بخت !!!! ...

اگه یه روز کیف آقا معلم یا خانم معلمتون توی کلاس جا بمونه، چکارش میکنی؟
.
.
.
.
.
.
.

برای خودشیرینی هم که شده دنبال معلمت میدوی و کیفشو بهش میدی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
توی کیفش دنبال سوالات امتحان فردا میگردی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یه بیست کله گنده برای خودت، توی دفتر نمرات ثبت میکنی؟
.
.
.
.
.

.
یا مثل این بچه ها
.
.
.
.
.
.
.
.
.

 کیف معلم نگون بخت !!!! ...

اگه یه روز کیف آقا معلم یا خانم معلمتون توی کلاس جا بمونه، چکارش میکنی؟
.
.
.
.
.
.
.

برای خودشیرینی هم که شده دنبال معلمت میدوی و کیفشو بهش میدی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
توی کیفش دنبال سوالات امتحان فردا میگردی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یه بیست کله گنده برای خودت، توی دفتر نمرات ثبت میکنی؟
.
.
.
.
.

.
یا مثل این بچه ها
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/156/02.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 18 و 49 دقیقه و 14 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

حاجی فیروز در خیابانها

حاجی فیروز در خیابانها حاجی فیروز در خیابانها

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 18 و 36 دقیقه و 22 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

فقط با رعایت چند مسئله ارگونومی ساده، در محل کار، خانه و در زندگی روزمره، می‏توان از بیماریهای جسمی که معمولا در پیری به سراغ آدم‏ها می‏آید، راحت شد. تصور کنید که در هفتاد سالگی‏تان، به اندازه وقتی که 25 ساله هستید، بتوانید تحرک داشته باشید؛ بدون اینکه دردهای رایج دوران پیری به سراغ شما بیاید.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 18 و 27 دقیقه و 44 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

از تو کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی. راننده گفت خرد بده خانوم. گفتم خرد ندارم، هفت‌تیر پیاده می‌شم. گفت نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم من نمی‌کنم این کارو آقا. گفت یعنی چی. گفتم وظیفه‌ی من نیست. گفت خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی شی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه. برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم. بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند؟ یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند؟‌

 

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت. شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فكر كنم راننده به این می اندیشید كه : قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر

 

 

دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زیر پل عابر پیاده‌ی هفت‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم نمی‌شه که آقا. یکی گفت بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم. مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند. گفتم نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم. هفت‌هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند. انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند. گفتم یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟ صدایی از پشت سرم گفت همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم. کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد. دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته یا، قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، تو یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده

 

 

تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر و بیشتر میشد


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت ساعت 18 و 19 دقیقه و 58 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفندو گاو خبردادهمه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد. ماری درتله افتادو زن خانه راگزید،ازمرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرابر ای عیادت کنندگان سربریدند؛گاورابر ای مراسم ترحیم کشتندوتمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریست
نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1389 ساعت ساعت 21 و 46 دقیقه و 35 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1389 ساعت ساعت 21 و 44 دقیقه و 11 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت