تبلیغات
بچه های گل ما - قطعات عاشقانه
بچه های گل ما

تو همه بود و نبودم تو همه شعر و سرودم بی تو بودن حتی یه لحظه نمیشه رویای خوبم...حال كه آمده ای، چترت را ببند





من از این فاصله ها بیزارم

من , تو و عشق تورو کم دارم

من دلم می خواد کنارم باشی

می تونی همیشه یارم باشی





اگر چه روز من و روزگار می گذرد

دلم خوش است که با یاد یار می گذرد

چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است

قطار عمر که در انتظار می گذرد





همین كه دیدمت چون سرو آزاد

دلم در دام چشمان تو افتاد

پس از آن سمت كوهستان دویدم

گرفتم تیشه را از دست فرهاد




در خاطراتـــ ــم


دستــــ ــکاری می کنم


هر به ایـــــامی


هرجــــــــا


دلــــــــ ــم تنگ شد


...تـــــو را


می سازم




جدا که شدیم

هر دو به یک احساس رسیدیم

تو به "فراغــــــت"

من به "فراقــــت"

یک حرف تفاوت که مهم نیست . . . / .



"اندوه مرا بچین،

كه رسیده است..."



شب لالایی اش را گفت

اما ؛

به خواب نرفتم

هنوز

.

.

.

در جایی ،

بیداری ،

با کسی .../.



دلـــــــتَنـــــگت می شوم...

چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش

کنم...

تــــــو بگو دلــــــکم

مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمری را فراموش کــــــرد؟!




با صدای قاشق به فنجان قهوه بیدارم میكنی


و با لبخندت


شیرینش میكنی!



کاش بتونم ببینم چشماتو

کاش بتونم بگیرم دستاتو

آرزومه , یه شب بارونی

تو گوشم بگی , پیشم می مونی




" چرخه زندگی "

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند

.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا

را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت

 غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.*

” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،

در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود

 حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد

 چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود

که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی

با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟*” پسرک هم با ملایمت جواب داد :

” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

 آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.




ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر تو کنج میخونه بودیم

ماکه رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار
خوب رها کردی دسامو توی اول بهار

ماکه رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت

ماکه رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ماکه رفتیم توبرو دنبال طالع خودت
ببینم سال دیگه کی میاد تولدت ؟

ماکه رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی
لاقل میومدی پیشم واسه خدافظی!



-"خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم

و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری


"دکتر شریعتی"
 


close together or far apart

u are forever in my heart

چه نزدكم باشی چه دور

همیشه در قلبمی




خونه اجاره ای داری برام تو قلبت ؟
 
قلبمو رو پیش پیش میدم ، جونمم ماه به ماه !



نوشته شده در شنبه 18 تیر 1390 ساعت ساعت 01 و 23 دقیقه و 36 ثانیه توسط م فرشاد نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت